چند شب پیش Ben Moody یک متن بلند بالا ارسال کرد و هر چی که بود راجع به جدایی خودش از اونسنس گفت و در اون توضیح داد که 7 سال پیش چه اتفاقی افتاد که گروه رو ترک کرد.
" اسم من بن مودیه ، عضو سابق و اولیه ی اونسنس.
من کسی نیستم که تو انجمن های آنلاین فعالیت کنم ، نمیرم سایت های هواداری رو بخونم یا مقاله های راجع به کارهام رو مرور کنم و تقریبا" هرگز نظراتی که برای ویدئوهای YouTube فرستاده شده رو چک نمی کنم .
به هر حال ، داشتم به یکی از دوستام اولین سینگل We Are The Fallen یعنی Bury Me Alive رو روی YouTube نشون میدادم . نمیشد متوجه نشم که اونجا بیشتر از 4000 تا نظر فرستاده شده بود . کنجکاوی به من غلبه کرد و می خواستم بدونم آخه یک موزیک ویدئو چی داره که سزاوار هزاران نظر شخصی بشه که معنیش میتونه ماهها بحث باشه .
من هیچوقت توجهی به نظرات افراد ناشناس آنلاین که معمولا بیش از حد انتقادی یا بی دلیل کینه جویانه هستند نمی کنم . هیچ وقت هم انتقاد یا سوء نیتی که هدفش من بودم هم روی احساساتم تاثیری نمیذاره . چیزی که کسانی که هرگز منو از نزدیک ندیدن راجع بهم میگن جایی تو ذهن من نداره . و هرگز حرکتی برای دفاع ، پاسخ دادن و حتی تصدیق کردن اشتباهات و بی دقتی های بی شمار که در مورد زندگی من میشه نکردم . اما ، به دلایلی ، میخوام سکوتم رو بشکنم . شکی ندارم که بسیاری از شما به اشتباه این رو کوششی مغرورانه برای دفاع از خودم تعبیر می کنید . اما حقیقت اینه که الان تنها امید من اینه که شاید بتونم ، مقداری از شکوه و آرامش رو به چیزی برگردونم که برای من خیلی مهمتر از ایناست که کسی بتونه بفهمه.
چیزی که جدا" تحمل من رو از بین برده ، فقط تاثیر گروه We Are The Fallen روی طرفدارهای اونسنس در تمام جهان و گمانه زنی ها راجع به نیت ما نیست ، بلکه فضای بی حرکتی به وجود اومده که تبدیل شده به یک موج خیلی کینه جویانه و قهرآمیز که من واقعا نمیتونم راجع بهش سکوت کنم .
از 4100 تا نظر ، 4000 تاش چیزی نبود به جز نظرهای مشابه که مدام این بحث مسخره ی WATF vs EV / Ben vs Amy رو ادامه میدادن.
تنها انگیزه ای که باعث شد من بعد این همه سال سکوت همه چیز رو بگم ، خودداری تعداد زیادی از طرفدارهای اونسنس از ادامه ندادن به این بحث و توجه نکردن اونها به چیزهای که مهم هستن بود ... با این که تنها دو نفری که باعث جدایی درون اونسنس شدن سالها قبل از این قضیه گذر کرده بودن .
شکل گرفتن WATF و احساسات شدیدی که بعد از اون به وجود اومده باعث شده که من احساس کنم باید همه چیز رو روشن کنم ، قبل از این که این معضل بی اساس از کنترل خارج بشه . جالب این که ، این همون چیزیه که باعث شده بعضی از شما احساسات سختی داشته باشید و همین من رو متقاعد می کنه که حرف بزنم . پس شروع می کنم :
برای یک بار ، من نمیخوام اتفاقات شیرین و خوشایند رو تعریف کنم ، میخوام به شما دقیقا" بگم که در اکتبر 2003 چه اتفاقی افتاد. شکی نیست که تعداد زیادی از شما به نظرات و گمانه زنی های خودتون می چسبید ، بدون به توجه به چیزی که من برای گفتن دارم . این حق شماست ... با این که به مقدار زیادی حمافت احتیاجه تا فکر کنید نظر خودتون درسته ، حتی وقتی که هیچ شباهتی به چیزی که اشخاصی که خودشون اونجا بودن میگن نداره .
ایمی لی و من دوستیمون و رابطه ی کاریمون رو توی نوجوونی شروع کردیم . دیدار ما تنها عاملی بود که زندگی ما رو تحث تاثیر قرار داد و ما باور داشتیم که سرنوشت این زندگی ها رو رفم میزنه . هیجان انگیز و ارزشمند بود ، و انگیزه ای که به من میداد بیشتر از هر رابطه ی دیگری بود که در زندگیم داشتم . وقتی ما اولین ضبطمون رو با هم کردیم ، من فهمیدم که برای چی زندگی می کنم . و هیچ وقت چیز دیگه ای رو بررسی نکردم . کمی بعد از اون ما قطعه ی گمشده مون ، و همدم موریکال تمام زندگی من ، David Hodges رو پیدا کردیم . سالها کنار هم دنیاهامون رو به هم پیوند می زدیم و ترکیب ما بود که اونسنس رو متولد کرد . تو سال پنجم ، ما به اون موسیقی ای رسیدیم که هممون آرزو داشتیم از سرمون به روی نوار منتقلش کنیم . با این که بعضی از کسانی که می شناختیم انگیزه ی قوی ما برای این طور زندگی کردن رو درک نمی کردن ، ما سه تا هرگز تو تصمیممون برای اینکه تو این دنیا چیزی بیاریم که بزرگتر از هممون باشه مردد نبودیم . تا جایی که می شد credit card ها رو مصرف کردم تا چیزهای مورد نیاز برای ساختن اولین cd مون رو بخرم . وقتی نتونستم قبض ها رو پرداخت کنم ، من و دیوید آپارتمانمون رو از دست دادیم . ما هرجایی که تونستیم خوابیدیم ، شب های زیادی روی توی یک وانت سپری کردم ، تا وقتی که ایمی مدرک گرفت و همه مون می تونستیم اونجا رو ترک کنیم و دنبال رویاهامون بریم . هیچ کدوم از اینها برای من مهم نبود . حاضر بودم هر کاری به خاطرش بکنم . آخرش خودمون رو در حالی پیدا کردیم که قرارداد بسته بودیم و توی لس آنجلس در حال نوشتن " Fallen " بودیم . سه تامون با هم زندگی می کردیم ، همه ی کارها رو با هم انجام میدادیم . همه ی اونچه که داشتیم بودیم. اما یک حقیقت ظالمانه ی زندگی اینه که آدمی که تو توی 15 سالگی هستی ، با اونی که تو 18 سالگی هستی تفاوت داره ، و 21 سالگی ... من الان با آدمی که توی اونسنس بودم خیلی تفاوت دارم . من هر کاری که می تونستم کردم که اون شخصیتم رو از بین ببرم . بعضی موقع ها زمان شما رو به هم نزدیک می کنه و بعضی موقع ها دور . ما آدم های خیلی جوونی بودیم در یک موقعیت خیلی حساس ... و ما داشتیم دو تا آدم خیلی متفاوت می شدیم . فکر می کنم ما هر دومون روی بدتر شدن رابطه مون و ناراحتیمون از هم سهم داشتیم و این سریعا" تبدیل به مارپیچی رو به زوال از دشمنی ، نظرات کاملا" مخالف و محیطی شد که سریع به هم می ریخت. وقتی که برای نشون دادن " Fallen " به تور رفتیم ، به طور غم انگیزی همه چیز برامون تموم شده بود . از دیوید جدا شده بودیم و تقریبا" رابطه مون با کسی که برادر من بود از بین رفته بود . در اون زمان ، جوون بودن و در این موقعیت عالی قرار گرفتن ، من رو کسی کرد که دوست نداشتم . و قدرتی نداشتم برای عوض شدن . دوست دارم باور کنم که اگه ایمی به گذشته نگاه کنه ، اون هم مثل من بخواد مشکلاتو یک جور دیگه کنترل کنه .
بدیش اینه که ، این سرسپردگی کاملا" برابر من و ایمی برای اونسنس بود که ما رو در این چنین تصاد بی نهایتی قرار داد . ما خواسته ها و شخصیت های کاملا متضادی داشتیم و این با غرور جوونی و بی تجربگی ترکیب شده بود ( و سستی خیلی زیاد و گمراهی که من دچارش بودم ) که به یک جنگ تمام عیار تبدیل شد . ما کاملا" این حقیقت که داشتیم تنها چیزی رو که خیلی برامون عزیز بود مسموم می کنیم رو نادیده گرفتیم. من آدم بیخودی بودم ، و ایمی مثل خودم باهام برخورد کرد . در شب 22 اکتبر 2003 همه چیز با بالاترین حد خودش رسید . و به خاطر عصبانیت و نا امیدیم ، من فاتحه ی اونسنس رو خوندم . اون موقع ، هیچ راهی نبود که ما بتونیم یک آلبوم دیگه رو با هم کامل کنیم . احتمالش زیاد بود که تا آخر تور دووم نیاریم . هیچ کدوم از ما حاضر نبود که کم بیاره . هر احساسی که داشتم به صورت خشم خودشو بروز میداد . جایی که بهش رسیده بودیم منو ویران کرده بود . تمام چیزی که من وجودم رو بر پایه ی اون گذاشتم ، رویای دور از دسترسی که به حقیقت پیوسته بود ...یک کابوس بود . و من قدرت متوقف کردنش رو نداشتم . ما اونقدر راجع به اونسنس احساسی بودیم و به برنامه های مخالفی که برای آینده داشتیم تاکید میکردیم که کسی که یک روز بهترین دوستم بود و من ، دشمن هم شدیم .
اون عصر که گذشت ، برای اولین بار دیدم که داریم با خودمون چی کار می کنیم ، نه این که فقط خودمون آزار ببینیم ، بلکه روی تمامی کسانی که اطراف ما بودن تاثیر میذاشت . ما بدجوری با هم جنگیدیم و اونسنس تاوانش رو داد . نمی تونستم بخوابم ، اگه یکیمون گروه رو ترک نمی کرد ، شانس من برای این که تو این دنیا یه چیزی بزرگتر از خودم رو جا بذارم از بین میرفت . من قبلا سعی کردم ، به خاطر بی توجهی ، غرور و رنج ، تا ایمی رو راضی کنم که گروه رو ترک کنه . این که بهتره جدا شیم و اونسنس به اون نیازی نداره . من آزار دیده بودم و می خواستم اون هم مثل من آزار ببینه . ایمی ... اگه به دلایلی این متن به چشمت افتاد ... امیدوارم بدونی من واقعا به این باور نداشتم . امکان نداشت بذارم که کسی روی اون استیج بیاد و شعرهای تو رو بخونه. من از خودم رهایی نداشتم . اگر حتی اونقدر احمق بودم که همچین قصدی داشته باشم ، هیچ وقت من رو به چیزی که از ته قلبم می خواستم نمی رسوند ... این که اونسنس ادامه بده . ممکن بود تبدیل به یک چیز مسخره بشه . اون شب وقتی با احساس شکست و شرمندگی کامل توی اتوبوس نشستم ، راه فراری از واقعیت نبود . یا من میرم ، یا اونسنس میمیره . جوری داغون شدم که واقعا هرگز نمیتونم توضیح بدم . تمام وجود من ، ارزش من ، هویت من این موسیقی بود ، این گروه بود. اگر زندگی من معنی ای داره ، اونسنس هم باید یک معنایی داشته باشه .
به دلایلی خیلی ها فکر می کنن جدایی من "خیانت" یا "تنها گداشتن" و بر خلاف خواسته ی گروه بود . واقعا نمیدونم این نظر ازکجا اومده ، چون در شب بیست و دوم ، ایمی خواسته اش رو شفاف بیان کرد ، برام یک پیام فرستاد که ازش نقل می کنم : " یک هواپیما بگیر ، و هرگز برنگرد "
وقتی اون کلمات رو شنیدم ، کاملا" فهمیدم که من به خودم اجازه دادم که آدمی بشم که کسی که زمانی بهترین دوستم بود این احساس رو راجع بهم داشته باشه . واقعا غم انگیزه که تعداد خیلی زیادی از شماها جدایی من رو به دیده ی دشمنی و خلاصی دیدید . من یک سری حقایق مهم رو میگم که از دست همه ی شما در رفتن ...
من رفتم که اونسنس بتونه ادامه بده .
چه چیزی رو ترک کردم ؟
مقصودم چی بود ؟
تمام چیزی که زندگیم بر پایه ی اون شکل گرفته بود . رویاهام . آینده ام . موسیقی ای که تو این دنیا بیشتر از همه دوستش داشتم . انگار کسی به این فکر نکرده که بعدش دیگه زندگیم هدف و برنامه ای نداشت. جدا شدن مثل از دست دادن یک بلیت برنده ی لاتاری بود . رویایی که انقدر بزرگ و بی نظیره که اتفاق افتادنش در تمام طول یک زندگی معمولی نیست . میلیون ها دلار ، سالها حس امنیت . و تنها شانس من برای رسیدن به پاداش کار ، ایمان و تعهدم . هویت لعنتی من . یک درصد تمام کسانی که در تمام تاریخ به همچین رویایی رسیدن هم نمی تونن بفهمن که چطوری قربانی شدم . سوار اون هواپیما شدن به این معنی بود که وقتی پیاده میشم ، همه ی چیزهای که زندگیم بهشون وابسته بود رفته بودن . و هیچ خیال باطل یا امیدی نبود که دوباره بتونم به اوج برسم . یک لحظه سعی کنید که تصور کنید توی همچین موقعیتی هستید . واقعا کم پیش میاد که یک آدم توی تمام زندگیش با همچین تصمیمی رو به رو بشه . و بدتر از همه این که ، من فقط یک بچه بودم .
نه تنها به ایمی همون چیزی رو دادم که اون واقعا می خواست ، و به اونسنس همون چیزی که واقعا احتیاج داشت ، بلکه هر کار می تونستم کردم که هیچ تاثیر منفی ای روی مسیر رو به موفقیت جهانی اونسنس که به سرعت پیش می رفت نذارم . من آروم و ساکت رفتم . اونسنس حتی یک اجرا هم از دست نداد . هیچ بحث کوچکی هم راجع به حقوق و دارایی ها نبود . من 50% از حق مالکیت و برند اونسنس که خیلی باارزش شده بود رو داشتم . اون رو شفاف و مجانی به ایمی دادم . نخواستم که سهمی خریده بشه و درخواست معامله هم نکردم . فقط یک جدایی بی دردسر . وقتی ناراحتی ها به نظرات تهمت آمیز راجع به من در رسانه ها که بعضی موقع ها کاملا" اشتباه بودن انجامید ... هیچی نگفتم . وقتی که همون طرفدارهایی که ارتباط خیلی عمیقی باهاشون از طریق موسیقی ای که کمک کردم ساخته بشه داشتم ، تصمیم گرفتن که واجبه که طرف یک نفر رو بگیرن ، و این به مخالفت های شدید علیه من انجامید ... هیچی نگفتم . برای 7 سال هر کاری تونستم کردم که هیچ مساله ای برای اونسنس درست نکنم . هیچ کس ... هیچ کس نمی تونست این جدایی رو آرومتر ، محترمانه تر یا سخاوتمندانه تر انجام بده . "
بقیه متن رو به انگلیسی از لینک زیر مطالعه کنید:
http://www.evboard.com/a-message-from-ben-moody-40377.html
منبع: Metallicaclub.ir و صفحه طرفداران فارسی زبان اونسنس در فیس بوک
نظرات ()